. داستان . قسمت دهم

 

فصل دوم  .  مدیر جدید  .  صفحه یازدهم


یک سال گذشت ، . . . ودراین مدت کارخانه وهرچه درآن وجود داشت

تابع نظم نوینی گشته بود که معلوم نبود بکدامین معجزه ظهورکرده است

تمام راه ها به رم ختم میشد اما نه به یک سزاردیکتاتور بل به یک

سزاردوست داشتنی که گاهی دراتاق مدیراست وساعتی با حساب داران

ویک لیوان چای را با نگهبانان میخورد ویک ساعت درموارد مختلف

با مدیرتولید صحبت میکند ، کارگران اورا دوست وحامی خود میدانند


ونگهبانان ومدیریت هم دم ازدوستی با او میزنند درست درهمان جا

ظاهرمیشود که هیچ کس انتظارش را ندارد مهربان وهمیشه شاد وخندان

است هرگزخشمگین یا عصبانی نمیشود با وجود این دراین مدت یکسال

هفت نفررا ازکارخانه اخراج کرده است . درمیان اخراج شده گان سرپرست

کارگران ، یک حسابدار، یک راننده کامیوان پخش مواد غذایی ، یک

نگهبان ودو کارگر و . . . دیده میشوند با این وجود همچنان محبوب


همگان است ، پدیده نا هنجارگم شدنها ، کم بودها واشتباهات وبسیاری

ازاتفاقات نا مطلوب دیگرکه میرفت تا تثبیت شود جزوه خاطرات گذشته

محسوب میشود ، آقای احمدی باهوش ونبوغ ذاتی اش وبا حمایت بیدریغ

آقای شهریاری با بدعتهای نوین وخلاقیتهای ازسر آگاهی هایش با همه ی

سخت گیریهایش جایی درقلب همه حتی درقلب آقای مجیدی که ازاقتدار

سابقش بسیارکاسته شده برای خود بازکرده .


**    **    ** 

فصل  . سوم  . اولین سفر  


ساعت حدود ده صبح یکی ازروزهای آغازین اردیبهشت   ماه است

ازبلند گوی نصب شده درمحوطه کارخانه صدایی شنیده میشود که ازآقای

  احمدی میخواهد به دفترآقای شهریاری برود ، و دقایقی بعد اوبا چند ضربه

کوتاه  بدر وارد   میشود و درحالیکه به طرف میزرییس میرود سلام میکند

 

 سلام . آقای احمدی  خسته نباشید خواستم با هم یک لیوان چایی

تازه و البته خوش طعم بخوریم

ـــ  متشکرم قربان اما تصورمیکنم بعد ازچای مطلبی هم برای گفتن

وجود داشته باشد ومثلا برای شما سفری درپیش باشد .

 بله سفری هست وگفتنی . . . اینکه دیگرازدست شما خسته شده ام

وبه شک وتردید دچارگشته ام وخیالاتی ، یک سال است که پیش بینی

میکنید ، حدس میزنید وهمه هم همان میشودکه شما گفته اید . شاید

با ازما بهتران ارتباط دارید . . . می خندد وبا دست روی میزمیکوبد

ودرهمان حال ادامه میدهد شاید هم با روح کریستی  زندگی میکنید

وهم اوست که نمی گذارد ازدواج کنید . ودوباره می خندد


آقای احمدی هم می خندد اما کمی آرامتر .

پیش خدمتی وارد میشود سینی کوچکی بادولیوان چای وچندتایی شیرینی

تروخشک رابروی میزکوچک کنارمبل میگذارد آقای شهریاری میزش

را دورمیزند روی مبلی می نشیند که سینی چای بین او وآقای احمدی

قراربگیرد .  داغی چای را با گرفتن لیوان دردستش امتحان میکند ویکی

ازشیرنی های نان برنجی را دردهان میگذارد وابروانش را تا آنجا که

میتواند بالا میبرد واین میتواند بهترین تعریف ازکیفیت شیرینی باشد

که خورده است .


ـ خب آقای احمدی من کجا باید بروم ؟

واین بارآقای احمدیست که میخندد والبته با تلاشی که خنده اش

ازمرزهای تعین شده ادب خارج نشود.   

-- همانطورکه فرمودید فقط حدس زدم اما به کجا را نمیدانم .

-- وبالاخره یک چیزرا ندانستید .

-- خواهش میکنم لطف دارید .

ـــ  آقای احمدی من به دبی میروم  ودوتا سه روزی آنجا میمانم

یک کنفرانس تبلیغاتی وبازدید ازیک نمایشگاه بین المللی وما

درمعاصره رقبای کشورهای عربی خلیج فارس هستیم . خیلی

مایل بودم باهم باین سفر میرفتیم .

-- درخمت شما هستم .

--متشکرم مسله این است که چرخ کارخانه بدون من هم به خوبی

میگردد واما بدون شما . .

-- خواهش میکنم آقای شهریاری من هنوزهم با راهنمایی های

جنابعالی میتوانم کاری دراینجا انجام دهم .

-- شما سیاست  چرچیل ورومل را باهم دارید ، وهردومی خندند .

-- خب متوجه شدم قربان امردیگری  نیست ؟

-- نه فقط می خواستم این موضوع رابدانید .

وهمراه آقای احمدی ازاتاق خارج میشوند


**    **    **

فصل چهارم  .  مرگ تحمیلی ، هدف کیست ؟

خانم شهریاری مهمانش را تا زمان سوارشدن به ماشینش همراهی میکند

آقای احمدی بعد ازخدا حافظی درافکاردرهم اش وبا سرعتی بسیارکمترازحد

معمول حرکت میکند ودرهمان حال زمزمه میکند ،« دیدی کریستی عزیزم

درست مانند تو حدس زدم ( شام اما خیلی زود ) جمله متناسبی نیست » 

  باوجود این حدود یک کیلومترازمنزل شهریاری فاصله میگیرد  وقتی

مطمئن می شود تحت تعقیب  نیست دورزد وتا صد متری منزل وجایی که

بتواند تا حدودی  درب ورودی را ببیند پیش رفت  خیابان تا اندازه ای

خلوت بود تک وتوکی ماشین در رفت وآمد بودند این جا وآنجا درکنار

خیابان ماشین هایی پارک شده بود . واو جایی درتاریکی انتخاب وهمان

جا پارک کرد . بادقت مواظب همه چیزوهمه جا بود . سرش برای این

جورکارها درد میکرد .