. داستان . قسمت نهم


فصل دوم  . مدیر جدید . صفحه دهم


ـــ  من روزها اغلب وهرباربه طریقی نو ، سوابق کاریتان را بررسی کرده ام

ودرهمه راه ها آخرین گره همچنان نا گشوده باقی ماند وحالا شما این

آخرین گره راهم باز خواهید کرد ومن بسیارخوشحال خواهم شد .

-- باوربفرمائید هرباربادادن یکی ازاین برگه هامیگفتنددرصورت نیاز

باشما تماس خواهیم گرفت والبته به لحاظ مالی واقعاً شرمنده ام میکردند

اما هیچ کدامشان بعدها تا به امروزبا من تماس نگ اند ومن

با همه ی ( پوآرو) بودنم موفق به بازکردن این بنا بفرمایش جنابعالی

آخرین گره نشده ام .

ورییس خندیده بود . . خنده ای آنچنان عمیق که قادربود وزن نود

تا یکصد  کیلویی اش را بلرزاند . شکم بزرگ وجلوآمده اش

را دودستی گ بود ومیخندید . . .


ــ   پس شما پوآروهم هستید ؟ وبازهم خندیده بود . .

ـــ   برایتان حتماً جالب خواهد بود اگربدانید فقط با مطالعه سوابق کاریتان

وقبل ازاینکه ببینمتان گفتم که دفترکارتان را با همه ی لوازم مورد نیازتان

آماده کنند شما بعنوان مدیرداخلی ومشاورمن بزودی کارتان راشروع خواهید

کرد اما ذکرچند نکته لازم وضروریست ، باید بدانید تا بحال دربیشتر

مواقع درمورد کارهایم با آقای مجیدی رییس حسابداری که مدت شش سال

است برایم  کارمیکند م میکردم وچون ازاین به بعد بجزاینکه تمام

امورکارخانه زیرنظر مستقیم شما خواهد بود وطبعاً مشاور عالی من هم شما

هستید . پس بوجود آمدن چالشی هرچند اندک عادیست پس دراوایل کارکمی

صبورباشید وبا هوشیاری بکارتان ادامه   دهید مطمئن باشید من هرگز و

درسخت ترین شرایط هم دست ازحمایت شما برنخواهم داشت ومانند مدیرانی

که قبلابرایشان کارمیکردید اسیرجوسازیهای کارمندان نالایق که شما را

سد ومانعی برای رسیدن به اهدافشان میدانند نخواهم شد . دراینجا احساس

میکنم در کارهای روزانه اتفاقاتی رخ میدهد که اگربهمین منوال پیش برود

درآینده نزدیک سیل هرج ومرج ماراخواهد برد .

ـــ  به بخشید شما با دانش و تجربه ای که از بدو شروع کار تا امروز کسب کرده اید

چگونه قادر به جلوگیری از این اتفاقات نا خوش آیند نشده اید ؟؟

.

آقای شهریاری ضمن بازی با لیوان چای که گهگاهی هم جرعه ای ازآن

می نوشید ازآقای احمدی خواست چای بخورد وبعدهم ازکیفیت

وعطرچای تعریف کرده بود

.

-- آری تجربه خوبی دارم وبه همین خاطر هم متوجه این اتفاقات شدم اما برای

جلوگیری ازاینها ابزاری لازم  داشتم که خداوند بمن عنایت کرد ، انسانی که

تجسم درستی وصداقت باشد . یادتان هست   که بشما گفتم من درآسمان ها

بدنبال شما میگشتم ؟

-- متشکرم قربان .

-- گفتم نیازی بـه تشکرنیست . من نیازمند صداقت شما هستم والبته باید این را

هم بدانید که من درپشت پرده راهنمای شما خواهم بود .

-- به بخشید کمی روشن ترمن هنوزبا حال وهوای کارخانه آشنایی  ندارم .

-- آه . . بله حق با شماست . ببینید درهرموسسه ، شرکت ویا کارخانه ای کارمند 

جدید برای قدیمی ها دیرهضم میشود وحالا هرچقدرکارمند جدید درمقام بالاتری بکار

گ شود به همان مقداردیرهضم ترخواهد شد . گرفتید ؟

-- کاملاً ومطمئن باشید با این پدیده که فرزند نا مشروع فقرفرهنگیست میدانم چگونه

باید برخورد داشته باشم من هم بنوعی مرغ طوفان هستم .

-- یکی دوکارمندم بخصوص آقای مجیدی چندین نفرازبستگانشان را درنگهبانی

حسابداری ، رانندگی وکارگران بطورقراردادی والبته با نظرشخصی خودم بکار

گ اند خٌب تا حدودی اجباراً رضایت دادم درحالیکه حقیقتاً مایل نبودم . چند

ماه پیش هم خواهرش را بعنوان منشی مخصوص من پشنهاد داد با آنهم موافقت

کردم وحالا همه راه ها بشما ختم خواهد شد وبا این تفاصیل برای ورود شما به 

کارخانه فرش قرمزپهن نمی کنند  . . وکلمات آخررا با خنده معنی داری بیان کرده بود .  

-- بله میدانم ودراین میان هم حق را به آنان میدهم ، اما خیلی

زود باهمه دوست خواهم شد .

.
از همراهی ، راهنمایی و انتقاد سروران گرامیم ممنونم

***********************************



ا